تبليغاتX
انتظار
الهم عجل لولیک الفرج

http://alhadid.ir/persian/images/stories/alhadid/moharam-gif.gif

+ نوشته شده در  شنبه 1389/08/29ساعت 10:51 قبل از ظهر  توسط علی قدوسی | 

ببخشید! شما محبوب مرا ندیده اید؟


سلام.
خوبی؟ ... خسته ام از »خوبیم و جز دوری تو ملالی نیست«. خسته ام از نامه های »اینجا هوا خوبست و ...« یا »خبرت دهم، اسماعیل دانشگاه قبول شد ...«
عادت کرده ایم که بگوییم منتظریم. عادت کرده ایم بعد از هر صلواتمان بگوییم: »... وَ عَجِّل فَرَجَهُم« یا این که بعد از هر نماز دعای فرج را بخوانیم. حتی از روی عادت برای سلامتی امام زمان (عج) صلوات نذر می کنیم. به نبودنش، به نیامدنش، به انتظارمان عادت کرده ایم.
آن قدر در این آخرالزمان در فتنه غرق شده ایم که یادمان رفته مدینه فاضله یعنی چه؟ انگار عادتمان شده که هر روز، خبر یک قتل، یک تصادف مرگبار یا یک سرقت را بشنویم. مثل این که اگر پنج شنبه ها منتظر نباشیم، یکی از کارهای روزمره مان را انجام نداده ایم. یا فکر می کنیم اگر صبحهای جمعه در مراسم دعای ندبه شرکت نکنیم، از دوستانمان عقب مانده ایم. آخرین باری که صبح جمعه بیدار شدیم و از این که »او« نیامده بود، دلمان گرفت؛ کی بود؟ عزیزی می گفت: »خیلی وقتها منتظریم. منتظر تلفن کسی که دوستش داریم، یا نامه ای که باید می رسیده و نرسیده؛ یا کسی که باید می آمده. چندبار از این دست انتظارها برای آن کسی که مدعی انتظارش هستیم، داشته ایم؟ ... یک جای کار می لنگد.« راست می گفت. یک جای کار می لنگد ...
چند روز قبل، مرد نابینایی را دیدم که کنار خیابان ایستاده بود. نه به ماشینهایی که برایش بوق می زدند توجه می کرد، نه به آدمهایی که مدام به او تنه می زدند. پسرکی کنارش ایستاد. زیر گوش پیرمرد چیزی گفت و او سرش را به علامت جواب مثبت تکان داد. و بعد، پسرک با نرمی زیر بازوی پیرمرد را گرفت تا او را از خیابان بگذراند. به وسط خیابان که رسیده بودند، دیدم لبهای پسرک مدام تکان می خورد و بر لبهای پیرمرد هم لبخندی نشسته. خیابان شلوغ بود و چند دقیقه ای طول کشید تا از عرض آن گذشتند. و در این مدت پیرمرد و پسرک جوان با هم صحبت می کردند و می خندیدند. به سمت دیگر خیابان که رسیدند، پیرمرد دست پسر را از بازویش جدا کرد و به سرعت به سمت لبهایش برد و بوسید ... پسرک مات و مبهوت به پیرمرد که عصازنان دور می شد، خیره شده بود ...
من هم مات شده بودم. پس از چند لحظه ای که به جای خالی پیرمرد خیره شده بودم، به خودم آمدم. صدای بوق ماشینها و همهمه مردم، به من فهماند که در دنیای بی رحم این زمانه، پیرمردی دست عاطفه فراموش شده بشری را بوسیده، دست کمک به همنوع، دست »بنی آدم اعضای یکدیگرند« را ...
می بینی چقدر در آخرالزمان غرق شده ایم؟ از این روزهای روز مرگی، از روزهایی که با دیروز و فردایمان تفاوتی ندارند، خسته ام ...
چند وقت قبل - جایت خالی - میهمان امام رضا (ع) بودم. یکی از شبها، با حال و هوای غریبی، گیج و منگ، تن به سینه سرد دیوار داده، به ضریح چشم دوخته بودم. دختری کنارم نشسته بود. چادرش را تا روی صورت کشیده بود و با خود زمزمه می کرد: »یا وجیهاً عنداللّه، إشفع لنا عنداللّه« یک نفر بلندبلند صلوات می فرستاد و کسی آن طرف تر خوابیده بود... از سمت دیگر ضریح، حدود 20 جوان، در حالی که هر کدام گل سرخی در دست داشتند و منظم و عاشق به سمت ضریح حرکت می کردند، یکصدا شروع به خواندن کردند:
»ای خدای من اومدم دعا کنم
از ته دلم تو رو صدا کنم
ای خدا منم دارم در می زنم
یه شب اومدم به تو سر بزنم ...«
با همین نوای دلنشین تا نزدیک ضریح آمدند و ایستادند؛ دست بر سینه و سرشار از حس احترام:
»... اومدم امشبو منت بکشم
چه کنم، خیلی خجالت می کشم
همیشه کرامت از بزرگ تر است
پیش تو دست پر اومدن خطاست.«
همه آدمها می گریستند، همه آنهایی که خواب بودند و یا بیدار ...«
تضرع عاشقانه شان که به پایان رسید، گلهایشان را به ضریح هدیه دادند و رو به قبله، با دستانی سوی آسمان رفته، نشستند: »اللَّهُمَّ کن لولیّک الحجةبن الحسن ...«
نمی دانم چرا نام زیبایش، گونه هایم را نیلوفری کرد ... دعای فرج که تمام شد، برخاستند و با بغضی غریب شروع به زمزمه کردند:
»اباصالح! التماس دعا هر کجا رفتی یاد ما هم باش!
نجف رفتی، کاظمین رفتی، کربلا رفتی، یاد ما هم باش!
مدینه رفتی به پابوس قبر پیغمبر، مادرت زهرا ...
و دور شدند. ناخودآگاه نیم خیز شدم. می خواستم دنبالشان بروم، بگویم: »ببخشید آقای محترم! شما یک مرد میانسال را ندیدید؟ می گویند نشانش یک خال هاشمی است و یک شال سبز. شنیده ام مانند جدش، یتیمان را از محبت سیراب می کند و همچون سیدالشهدا، مظلومان را از عدالت. همانی که همه آدمها، همه ادیان، موعود می نامندش...
ببخشید ! شما محبوب مرا ندیده اید؟«
+ نوشته شده در  شنبه 1389/03/29ساعت 11:7 بعد از ظهر  توسط علی قدوسی | 
 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری هفتم www.pichak.net كليك كنيد

تو که دوسم نداری..........چرا پا تو خوابم میذاری؟

      نمیدونی با این کار..............چی تو قلبم میکاری

               چی شده چشم نازم...........انگار داری میباری؟!

                        به خاطر چشم اون............... همیشه تو بیداری

                                نکنه نیای دوباره..................... رو قلبم پا بذاری

                                        نکنه باز بری و.......................... منو تنها بذاری

                                                      نگو منو نمیخوای............... از عشق من بیذاری

                                                                 دلم میخواد بیایو................. سر رو شونم بذاری

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/03/17ساعت 2:1 قبل از ظهر  توسط علی قدوسی | 
لوئيز زني بود با لباسهاي کهنه و مندرس، و نگاهي مغموم وارد خواروبار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست کمي خواروبار به او بدهد. به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نميتواند کار کند و شش بچه شان بي غذا مانده اند.

جان لانک هاوس، با بي اعتنايي، محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون کند.

زن نيازمند، در حالي که اصرار ميکرد گفت آقا شما را به خدا به محض اين که بتوانم پول تان را مي آورم.

جان گفت نسيه نمي دهد.

مشتري ديگري که کنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را ميشنيد به مغازه دار گفت

ببين خانم چه مي خواهد، خريد اين خانم با من

خواربار فروش با اکراه گفت: لازم نيست، خودم ميدهم. ليست خريدت کو؟

لوئيز گفت: اينجاست

" ليست را بگذار روي ترازو. به اندازه وزنش، هر چه خواستي ببر."

لوئيز با خجالت يک لحظه مکث کرد، از کيفش تکه کاغذي در ‏آورد، و چيزي رويش نوشت و ‏‏آن را روي کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند

 کفه ي ترازو پايين رفت.خواروبار فروش باورش نشد. مشتري از سر رضايت خنديد.مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در کفه ي ترازو کرد. کفه ي ترازو برابر نشد، آن قدر چيز گذاشت تا کفه ها برابر شدند.در اين وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوري تکه کاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته شده است

کاغذ، ليست خريد نبود، دعاي زن بود که نوشته بود:" اي خداي عزيزم، تو از نياز من با خبري، خودت آن را بر آورده کن "

مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئيز داد و همان جا ساکت و متحير خشکش زد.لوئيز خداحافظي کرد و رفت

فقط اوست که ميداند وزن دعاي پاک و خالص چه قدر است .....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/03/17ساعت 1:56 قبل از ظهر  توسط علی قدوسی | 

قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام كه هر وقت در كوچه مان آوازت بلند میشود همه از هم میپرسند " چه كسی مرده است؟ " چه غفلتبزرگی كه می پنداریم خدا ترا برای مردگان مانازل كرده است.
قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یك نسخه عملی به یك افسانه موزه نشین مبدّل كرده ام . یكی ذوق می كند كه ترا بر روی برنج نوشته، ‌یكی ذوق می كند كه ترا تابلوی فرش كرده ، ‌یكی ذوق می كند كه ترابا آب طلا نوشته ، ‌و دیگری به خود می بالد كه ترا در كوچك ترین قطعممكن منتشر كرده... ! آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا ما موزه سازی كنیم ؟

قرآن ! من شرمنده توام اگر حتی آنان كه ترا می خوانند و ترا می شنوند ، ‌آنچنان به پایت می نشینند كه خلایق به پای موسیقی های روزمرّهمی نشینند، که اگر چند آیه از ترابه یك نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند " احسنت ...! " گوئی مسابقه نفس است
قرآن !‌ من شرمنده توام اگر به یك فستیوال مبدل شده ای، حفظ كردن توبا شماره صفحه، ‌خواندن تو آز آخر به اول، ‌یك معرفت استیا یك ركورد گیری؟ ای كاش آنان كه ترا حفظ كرده اند، ‌حفظكنی، تا اینچنین ترا اسبابمسابقات هوشنكنند.
خوشا به حال هر كسی كه دلش رحلی است برای تو . آنانكه وقتی ترا میخوانند چنان حظ میكنند ،‌گویی كه قرآن همین الان بهایشان نازل شده است. آنچه ما باقرآن كرده ایم تنها بخشی از اسلام است كه به صلیب جهالت كشیدیم.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/05/23ساعت 6:4 بعد از ظهر  توسط علی قدوسی | 
زندگي به من آموخت چگونه اشك بريزم ولي به من نياموخت چگونه سرازيرش كنم . زندگي به من آموخت چگونه دوست داشته باشم ولي به من نياموخت چگونه فراموشش كنم . اگر آدمي زندگي را دوست مي داشت هرگز در آغاز تولد نمي گريست . تولد با گريه ، كودكي با بازي ، جواني با ... ، عشق با لذت ، پيري با حسرت ، تكرار تا ابديت .

اشک من

چشم بهانه است برای نگاه کردن.
نگاه بهانه است برای عشق
و عشق بهانه است برای زندگی

همه را دوست خواهم داشت و دوست داشتن نعمتی هست که خدا به من اهدا کرده و من هم بروز می دم دوست دارم خیلی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/22ساعت 10:1 قبل از ظهر  توسط علی قدوسی | 
روحم به گل نشسته برايم دعا کنيد ....
آیينه اي براي دلم دست وپا کنيد ....
احساس مي کنم که به دريا نمي رسم ....
اي رودهاي تشنه مرا هم صدا کنيد ....
اي زخم هاي کهنه که سر باز کرده ايد ....
با شانه هاي خسته من خوب تا کنيد ...
دارم به انتهاي خودم مي رسم به عشق ...
راه مرا از اين همه آتش جدا کنيد ...
حالا که خود را به تماشا نشسته ام ...
با آخرين غريبه مرا آشنا کنيد ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/22ساعت 10:0 قبل از ظهر  توسط علی قدوسی | 
 

در صورتيكه تاريخ تولد شما در:

اول فروردين ماه باشد سياه هستيد.
بين دوم فروردين تا 11 فروردين باشد ارغواني هستيد
بين 12 تا 21 فروردين باشد. شما سرمه اي است
بين 22 فروردين تا 31 فروردين باشد نقره اي هستيد.
بين يكم ارديبهشت تا 10 ارديبهشت باشد سفيد هستيد.
بين 11 ارديبهشت تا 24 ارديبهشت باشد شما آبي هستيد.
بين 25 ارديبهشت تا سوم خرداد باشد شما طلائي رنگ هستيد.
بين 4 خرداد تا 13 خرداد باشد شما شيري رنگ هستيد.
بين 14 خرداد تا 23 خرداد ماه باشد شما خاكستري هستيد.
بين 24 خرداد تا دوم تير ماه باشد شما رنگ خرمائي هستيد.
سوم تير ماه باشد رنگ شما خاكستري است.
بين 4 تير ماه تا 13 تير ماه باشد شما قرمز هستيد.
بين 14 تير ماه تا 23 تير ماه باشد شما نارنجي هستيد.
بين 24 تير ماه تا سوم مرداد ماه باشد شما زرد هستيد.
بين 4 مرداد ماه تا 13 مرداد باشد شما صورتي هستيد.
بين 14 مرداد تا 22 مرداد باشد شما آبي هستيد.
بين 23 مرداد تا يكم شهريور باشد شما سبز هستيد.
بين 2 شهريور تا 11 شهريور باشد شما قهوه اي هستيد.
بين 12 شهريور تا 21 شهريور باشد شما كبود رنگ هستيد.
بين 22 شهريور تا 31 شهريور باشد شما ليموئي هستيد.
متولدين يكم مهر ماه زيتوني هستند.
بين 2 مهر تا 11 مهر ماه ارغواني هستيد.
بين 12 مهر تا 21 مهر ماه شما رنگ سرمه اي داريد.
بين 22 مهر ماه تا يكم آبان ماه شما نقره اي هستيد.
بين 2 آبان تا 20 آبانماه باشد شما سفيد هستيد.
بين 21 آبانماه تا 30 آبانماه باشد رنگ شما طلائي است.
بين يكم آذر ماه تا 10 آذر ماه باشد شما شيري رنگ هستيد.
بين 11 آذر ماه تا 20 آذر ماه باشد شما خاكستري هستيد.
بين 21 آذر تا 30 آذر باشد شما خرمائي رنگ هستيد.
متولدين اول ديماه نيلي رنگ هستند.
بين دوم دي ماه تا 11 دي ماه باشد رنگ شما قرمز است.
بين 12 دي ماه تا21 دي ماه باشد شما نارنجي هستيد.
بين 22 دي ماه تا 4 بهمن ماه باشد شما زرد هستيد.
بين 5 بهمن تا 14 بهمن ماه باشد شما صورتي هستيد.
بين 15 بهمن تا 19 بهمن ماه باشد شما آبي هستيد.
بين 20 بهمن تا 29 بهمن ماه باشد شما سبز هستيد.
بين 30 بهمن تا 9 اسفند ماه باشد شما قهوه اي هستيد.
بين 10 اسفند تا 20 اسفند باشد شما كبودي رنگ هستيد.
بين 21 اسفند تا 29 اسفند باشد ليمويي هستيد.

——————————————————————–

قرمز
با نمك و دوستداشتني، مشكل پسند اما هميشه عاشق…….و
اينطور بنظر ميرسد كه مورد محبت نيز باشيد. با روحيه و
بشاش اما در همان زمان ميتوانيد بد اخلاق هم شويد
قادريد با مردم بسيار خوب و با ملاطفت برخورد كنيد و اين
همان عشقي است كه ميتواند در راهي كه در پيش داريد
همراهتان باشد
آدمهايي را كه راحت صحبت ميكنند دوست داريد اين آدمها
باعث ميشوند احساس راحتي بيشتري داشته باشيد.

شيري رنگ
اهل رقابت و بازي دوست. دوست ندارد ببازد
ولي هميشه بشاش است.
شما قابل اعتماد و امين هستيد و خيلي علاقه داريد وقت
خود را بيرون بگذرانيد، با دقت عشقتان را انتخاب ميكنيد
و بسادگي عاشق نمي شويد اما وقتي او را يافتيد تا مدتهاي
طولاني دوستش خواهيد داشت.

نيلي
شما بيشتر متوجه نگاهتان هستيد و استانداردهاي بالائي در
انتخاب عشق داريد. هر راه حلي را با دقت و تفكر انتخاب
مي كنيد و بسيار بندرت مرتكب اشتباه احمقانه ميشويد
دوست داريد رهبر باشيد و به راحتي مي توانيد دوستان جديد
پيدا كنيد.

خاكستري
جذاب و فعال هستيد، شما هرگز احساستان را پنهان نمي كنيد
و هر آنچه را كه درونتان است آشكار مي سازيد. اما ضمنا
ميتوانيد خودخواه هم باشيد. مي خواهيد مورد توجه باشيد و
نمي خواهيد بطور نا برابر با شما برخورد شود. ميتوانيد
روز مردم را روشن كنيد. شما ميدانيد در زمان مناسب چه
بگوييد و خوش اخلاق هستيد.

سبز
خيلي خوب با افراد تازه كنار مي آييد. در واقع آدم
خجالتي اي نيستي اما گاهي اوقات با كلماتت به عواطف مردم
آسيب مي رسانيد. دوست داريد تا مورد توجه و علاقه كسي
باشيد كه دوستش داريد ولي اغلب تنهاييد و به انتظار فرد
مورد نظرت مي مانيد.

طلائي
شما ميدانيد چه چيزي درست و چه چيزي نادرست است. آدم
بشاشي هستيد و زياد بيرون ميرويد. بسيار سخت ميتواني فرد
مورد نظرت را پيدا كني اما وقتي او را يافتي تا ساليان
متمادي دوباره عاشق نمي شوي.

صورتي
شما همواره در تلاشيد تا در هر چيزي بهترين باشيد و دوست
داريد به سايرين كمك كنيد. اما بسادگي قانع نمي شوي.
داراي افكاري منفي هستيد و در جستجوي عشقي شورانگيز
مانند آنچه در قصه هاست هستيد.

زرد
شما شيرين و بيگناهيد ، مورد اعتماد بسياري از مردم ،
و داراي رهبريتي قوي در ارتباطاتتان هستيد. شما خوب تصميم

ميگيريد و انتخاب درستي در زمان مناسب مي گيريد. همواره
در افكار داشتن روابط عاشقانه بسر مي بريد.

خرمائي
باهوشيد و ميدانيد چه چيزي درست است. ميخواهيد همه چيز
را مطابق ميل خود كنيد كه گاهي ميتواند بدليل عدم توجه
به نظر ديگران مشكل ساز باشد. اما در مورد عشق صبور
هستيد. وقتي فرد مورد نظرتان را يافتيد برايتان دشوار
است فرد بهتري پيدا كنيد.

نارنجي
در مقابل اعمالتان مسئوليت پذير هستيد، مي دانيد چگونه
با مردم رفتار كنيد. همواره اهدافي براي دستيابي به آنها
داريد و حقيقتا براي رسيدن به آنها تلاش ميكنيد ، فردي
آماده رقابت هستيد. دوستانتان برايت بسيار مهم هستند و
قدر آنچه را كه داريد ميدانيد، گاهي اوقات واكنشتان
زيادي شديد است و علت آن نيز احساساتي بودنتان است.

ارغواني
اسرار آميز هستيد، بهيچوجه خودخواه نيستيد ، زود و آسان
نظرتان جلب ميشود. روزتان با توجه به خلقتان ميتواند
غمگين يا خوش باشد. بين دوستان محبوب هستيد اما ميتوانيد
دست به عمل احمقانه اي نيز بزنيد ، بسادگي امور را
فراموش ميكنيد. بدنبال شخصي هستيد كه قابل اعتماد باشد.

ليموئي
آرام هستيد، اما بسادگي عصباني مي شويد. به آساني حسادت
مي ورزيد و در مورد چيزهاي كوچك اعتراض ميكنيد، نمي
توانيد به يك كار بچسبيد اما داراي شخصيتي هستيد كه
اعتماد و علاقه همه را جلب ميكند.

نقره اي
خيال پرداز و بامزه ايد ، دوست داريد چيز هاي جديد را
بيازماييد. علاقه داريد خود سازي كنيد و بسادگي مي
آموزيد، براحتي ميتوان با شما صحبت كرد و شما نصايح خوبي
ميدهيد. وقتي موضوع دوستي است متوجه ميشويد نمي توان به
كسي اعتماد كرد، اما وقتي دوستان واقعي خود را يافتيد تا
پايان عمر به آنها اعتماد ميكنيد.

سياه
شما يك مبارز هستيد و داراي انگيزه ايد. اما تغيير در
زندگي را نمي پسنديد. زماني كه تصميمي گرفتيد، روي
تصميمتان تا مدتها پاي مي فشاريد. زندگي عشقي شما نيز
توام با مبارزه است و مثل همه نيست.

زيتوني
شما روشن قلب و آدم گرمي هستيد. همراه خوبي براي فاميل و
دوستانيد. خشونت را نمي پسنديد و ميدانيد چه چيزي درست
است. شما مهربان و بشاش هستيد اما بسادگي به مردم حسادت
نورزيد.

قهوه اي
فعال و ورزشكاريد ، براي ديگران مشكل است كه به
شما نزديك شوند. زماني كه متوجه ميشويد نمي توانيد به
چيزي كه ميخواهيد دستيابيد ،‌ بسادگي تسليم شده آنرا رها
ميكنيد.

آبي
اتكا به نفس كمي داريد و خيلي ايرادي هستيد. هنرمند
هستيد و دوست داريد عاشق شويد ، اما ميگذاريد عشقتان از
دستتان برود چون در اين مورد از مغزتان فرمان ميگيريد نه
از قلبتان.

سرمه اي
شما جذابيد و عاشق زندگي خود هستيد ، نسبت به همه
چيز داراي احساسي قوي هستيد و خيلي زود گيج ميشويد
زماني كه از دست شخص يا اشخاصي عصباني مي شويد برايتان
مشكل است آنها را ببخشيد.

سفيد
شما آرزو و اهدافي در زندگي داريد زود حسادت مي ورزيد
نسبت به ديگران متفاوت و گاهي اوقات عجيب هستيد اما همه
اين حالت شما را دوست دارند.

كبود
احساسات شما بسادگي و ناگهاني تغيير ميكند اغلب تنها
هستيد ، مسافرت را دوست داريد. انسان صادقي هستيد ولي
حرف مردم را زود باور ميكنيد. يافتن عشق براي شما سخت
است و گمگشته عشق هستيد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/22ساعت 9:49 قبل از ظهر  توسط علی قدوسی | 

دوش مست و بی خبر بگذشتم از ویرانه ای

در سیاهی شب چشم مستم افتاد بر خانه ای

چون نگه کردم درون خانه از پنجره

صحنه ای دیدم که قلبم سوخت چون جانانه ای

کودکی از سوز سرما میزند دندان به هم

مردکی کور وفلج افتاده ای در گوشه ای

دختری مشغول عیش ونوش با بیگانه ای

مادری مات و پریشان مانده چون دیوانه ای

چون که فارغ گشت از عیش و نوش ان مرد پلید

قصد رفتن کرد با حالت جانانه ای

دست در جیب کرد وز آن همه پول درشت

داد به آن دختر ز آن همه پول درشت چند دانه ای

بر خودم لعنت فرستادم که هر شب تا سحر

میرم مست وشتابان سوی هرمیخانه ای

من در آن میخانه ،آن دختر ز فقر

میفروشد عصمتش را بهر نان خانه ای

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/10/20ساعت 1:51 بعد از ظهر  توسط علی قدوسی | 
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی .
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش
آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی .
برایت همچنان آرزو دارم
دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بی‌تردید مورد اعتمادت باشد.و چون زندگی بدین
گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غره نشوی.و نیز آرزومندم
مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا
نگه‌دارد.همچنین، برایت آرزومندم
صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند
چون این کارِ ساده‌ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران
ناپذیر می‌کنند
و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران
نمونه شوی.و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان
یابند.امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره
گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.امیدوارم
که دانه‌ای هم بر خاک
بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود
دارد.بعلاوه، آرزومندم پول داشته
باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من
است »
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ
دیگری است!و در پایان، اگر مرد
باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو
بیاغازید.اگر همه‌ی این‌ها که گفتم
فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم

+ نوشته شده در  جمعه 1387/10/20ساعت 1:31 بعد از ظهر  توسط علی قدوسی | 

من پذيرفتم شکســــــــت خويش را پندهاي عقل دور انديش را من پذيرفتم که

عشق افسانه است اين دل درد اشنا ديوانه است.

ميروم از رفتن من باش شــــــــــــاد از عذاب ديدنم ازاد باش

گر چه تو زودتر از من ميـــــــــــروي آرزو دارم ولي عاشق شوي

ارزو دارم بفــــهـــــمي درد را تلخي برخورد هاي سرد را.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/10/20ساعت 12:34 بعد از ظهر  توسط علی قدوسی | 
بسم رب الحسین

               بحق الحسین                                اللهی وربی

                       اشف صدر الحسین                     من لی غیرک

                              به ظهور المهدی 

سلام بر ماه محرم و سلام بر حسين‌ابن‌علي عليه‌السلام كه جان عزيز خويش فدا نمود تا آزادي‌خواهي و عدالت طلبي همواره در طول تاريخ پُرفراز و نشيب زندگي انسان‌ها پُررنگ‌ترين و معنا بخش‌ترين واژه‌ها باشد. فرياد بلند و رعدآساي " هيهات منّا الذلّه " حسين‌‌ابن‌علي عليه‌السلام هنوز از دل صحراي كربلا با همان حرارت آتشين به گوش جان همه مشتاقان راه حقيقت مي‌رسد، گويي كه با گذشت قرن‌ها هنوز دل‌سوختگان حسين‌ عليه‌السلام از روز واقعه داغي جانسوز به تن و جان خود دارند كه هيچ مرحمي التيام‌بخش آن نيست.
مومن شب‌زنده‌داري را نمي‌توان يافت كه در عبادات شبانه و مخفيانه‌اش به ياد حسين عليه‌السلام و ياران دلداده‌اش بيفتد و اشكي از چشمانش براي مظلوميت آنها بر گونه‌اش روان نشود. چرا كه غم عاشورا در تمامي دل‌‌هاي عاشق نشسته است و چون آتشي، گرما‌بخش و روشني‌دهنده خانة جان همه دوستداران آزادگي و مردانگي است.
اماما! تاريخ هنوز شرمسار توست كه درون خود بددلان و كوردلاني را پرورش داد كه جايگاه و منزلت بنده نيك و صادق خداوند را نشناختند و به روي كلام خداجويانه او شمشير جهالت و ناداني كشيدند. اما غافل از آن بودند كه تمامي ناداني آنها به زنداني سياه و تاريك تبديل خواهد شد و براي هميشه به اسارتشان خواهد كشاند. بدينسان كربلا به كارزار نبرد سياهي و روشنايي تبديل گشت و حسين عليه‌السلام شد
منادي نور و روشنايي و لشگريان مقابل، پيروان زندگي فاني دنيا. در نبرد ناعادلانه روشني و تاريكي، حسين عليه‌السلام به خوبي مي‌دانست از چه روي شمشير از نيام برمي‌كشد و به جنگ با چه كساني مي‌رود، اما لشگريان و سپاه دون، كور و كر شده حتي نمي‌دانستند به جنگ با چه چيزي قدم به ميدان گذاشته‌اند، چه رسد به آنكه بدانند حسين كيست؟! گويي همه‌شا فراموش كرده بودند كه رسول يگانه و برگزيده خدا به آنها سفارش كرده بود كه ميراث ارزشمند به جامانده از او را كه به نكويي به دستشان سپرده بود
يعني قرآن و عترتش را پاس بدارند، مبادا كه گزندي به آنها برسد. اما فراموشي در دل‌‌هاي تاريكشان لانه كرده بود و جز به از بين بردن و نابود كردن خوبي‌‌ها به چيز ديگري نمي‌انديشيدند و براستي حسين عليه‌السلام چه عارفانه در برابر سپاه زشتي و تاريكي ايستادو نداي آزادي و آزادگي سرداد، هر چند كه گوش جان بددلان از صداي سكه‌هاي زر و نقره پُر شده بود و هيچ چيزي را نمي‌شنيدند.
و سرانجام حسين عليه‌السلام و ياران روشن‌دلش سبكبال و با قلب‌هايي آرام به ديدار معبودشان كه آنها را مشتاقانه بسوي خود مي‌طلبيد رهسپار شدند و تاريخ عزت و پايمردي در راه حق و راستي هميشه با نام آنها روشني و تلالو گرفت .
اماما! وقتي محرم محجوبانه قدم به خانه دلمان مي‌گذارد، ناخودآگاه در مي‌يابيم كه گويي تمامي روزها و سالها و ماهها در گذر هستند تا اين ماه عزيز فرا برسد و نام تو بر زبان‌ها جاري شود. با شنيدن نام تو به يكباره تمامي لحظات از حركت عادي خود باز مي‌مانند بسوي درك دوباره وجود نازت متمايل مي‌شوند و همه چيز تنها تو را صدا مي‌زند .اينگونه است كه در ماه محرم اگر گوش جان را بواسطه صفاي باطن‌مان بگشاييم، به خوبي مي‌توانيم نداي " هيهات منّا الذلّه " حسين‌ابن‌علي عليه‌السلام را در همه جا بشنويم.
بنظر مي‌رسد در اين ماه همه عناصر تشكيل دهنده هستي سكوت مي‌كنند تا صداي عدالت خواهي حسين عليه‌السلام در همه جا انعكاس پيدا كند و شور و شوق يگانه‌اش براي ديدار با پرودگار در جان همه چيزها كه ميل به زنده شدن در آنها بيدار شده نفوذ كند. از همين روست كه از زمستاني هم كه منتهي به بهار مي‌شود مي‌توان بهار جاودانگي حسين عليه‌السلام و ماندگاري ابدي همه يارانش را در همه اذهان بيدار نظاره‌ كرد و دلباخته شور و شوق ناب او براي رسيدن به معبود يگانه‌اش شد و دل از دنيا كند و با قدم گذاشتن در راه او به عالم معنا و ماندگاري رسيد.
اگر امروز به صفحات ورق خورده تاريخ نگاهي بيندازيم به وضوح خواهيم ديد شور و شوق زندگي گهربار حسين عليه السلام براي رسيدن به حضرت دوست بعد از شهادت مظلومانه‌اش هم در تمامي ذرات عالم منعكس شده تا عشق به حسين عليه‌السلام از نسلي به نسل ديگري و تا به امروز همچنان در قلوب همه دوستدارانش باقي بماند.
سرگشته بانوان وسط آتش خيام
چون در ميان آب نقوش ستاره‌ها
اطفال خرد‌سال ز اطراف خيمه‌ها
هرسو دوان چو از دل آتش شراره‌ها
غير از جگر كه دسترس اشقياء نبود
چيزي نماند در بَر ايشان ز پاره‌ها
انگشت رفت درسر انگشتري بباد
شد گوشها دريده پي گوشواره‌ها
سِبط شَهي كه نام همايون او بَرند
هر صبح و ظهر و شام فراز مناره‌ها
در خاك و خون فتاده و تازند بر تنش
با نعلها كه ناله برآرد ز خارها

قال الحسین (ع):

من از روى خودخواهى و خوشگذرانى و يا براى فساد و ستمگرى قيام نكردم، بلكه قيام من براى اصلاح در امّت جدّم مىباشد، مىخواهم امر به معروف و نهى از منكر كنم و به سيره و روش جدّم و پدرم على بن ابيطالب عمل كنم

 

اگه کسی از دوستان کار شخصی داشتند می تونن با من تماس بگیرن ۰۹۱۵۳۳۱۷۷۲۶

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/16ساعت 0:7 قبل از ظهر  توسط علی قدوسی | 

در جزيره اي زيبا تمام حواس , زندگي ميکردند, شادي , غم , غرور , عشق و ... روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زيره آب خواهد رفت.همه ساکنين جزيره قايقهايشان را اماده و جزيره را ترک کردن. وقتي جزيره به زيره آب رفت ,عشق از ثروت که قايقي با شکوه داشت کمک خواست و گفت:(آيا ميتونم با تو همسفر شوم؟) ثروت گفت: نه من مقدار زيادي طلا و نقره دارم و جايي براي تو ندارم. عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکاني امن بود کمک خواست. غرور گفت: نه چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد. غم در نزديکي عشق بود.پس عشق به او گفت:(اجازه بده که با تو بيايم) غم با صداي حزن الود گفت: آه من خيلي ناراحتم ,و احتياج دارم تنها باشم. عشق سراغ شادي رفت و او را صدا زد,اما او انقدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را نشنيد. آب هر لحظه بالاتر ميامد وعشق ديگر نااميد شد, که ناگهان صدايي سالخورده گفت من تو را خواهم برد. عشق از خوشحالي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع سوار قايق شد. وقتي به خشکي رسيدند پيرمرد به راه خود ادامه داد و عشق تازه متوجه شد که چقدر به گردن پيرمرد حق دارد. عشق نزد علم رفت و گفت ان پيرمرد کي بود که جان مرا نجات داد؟ علم پاسخ داد:(زمان) عشق با تعجب پرسيد چرا زمان به من کمک کرد؟؟؟ علم لبخندي خردمندانه زد و گفت:

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/15ساعت 3:17 بعد از ظهر  توسط علی قدوسی | 

دلم گرفته است دلم گرفته است به ايوان مي روم و انگشتانم را بر پوست كشيده شب مي كشم چراغهاي رابطه تاريكند كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردني است روي قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت زير باران غزلي خواند ، دلش تر شد و رفت چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سم آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت

ابی میمیره تا همه شما راحت شین

ماه از گوشه ي ابري به در آمد،مات در من نگريست

 

من آرام فقط شانه بالا زدم و خنديدم،

 

او ندانست که من در پس اين شانه بالا زدن،

 

غم هجران تو را

 

باز پنهان کردم.

 

تو قلب منو کشتي و رفتي اما ميدونم که حتما يه روز بر ميگردي ، چون هميشه قاتل به محل جنايت بر ميگرده..

تو قاتل عشق منی زه

اگه تا روز قيامت داشتنت نباشه قسمت

چشم به راه تو مي مونم با دلي پر از صداقت

اگه با اشکهاي گرمم دل سنگ برام بسوزه

اگه جسم من بپوسه بعد دنياي دو روزه

اگه نقش قصه ها شي  مه روي قله ها شي

بري و از من جدا شي اگه باشي يا نباشي  

نه فقط عاشقت هستم..... مرحم اين قلب خستم

اين تويي که ميپرستم

تو بتي من بت پرستم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 15:32  توسط ابراهیم   |  4 نظر


همیشه حجم غمهای مراتنها تو می فهمی
غم امروز و فردای مرا تنها تو می فهمی
من آن دریای خاموشم، تلاطم های قلبم کو
بیا موجم، که غوغای مرا تنها تو می فهمی

یکی میرود و دیگری میآید ، یکی می نویسد و دیگری میخواند ، یکی میخواند و دیگری می شنود ، یکی به وصال می رسد و دیگری به فراق و بلاخره یکی میگرید تا دیگری بخندد.
رسم بازی روزگار این است تا نگریی نمی خندند، تا نخندی نمی گریند. وقتی آسمان بارعد و برقش به زمین می خندد زمین و زمان گریانند زمین ودریا گرفته و نالانند و وقتی آسمان می گرید
زمین و دریا خوشحالند . دریا عروسی دارد عروسی عزیزانی که اگرنباشند دریا پوچ است . پس ای آسمان فقط تو نخند تا همه گریه کنند فقط تو، فقط تو گریه کن تا همه بخندند.
 نمی دانم تا حالا چقدر خندیدم و از خنده ام چقدر اشک روان شده ،ولی ای تمام هستی ام،تو به من کمک کن تا هیچ وقت خنده ام باعث بارانی شدن چشم عزیزی نشود،حاضرم بگریم اگراز گریه ام کسی می خندد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/12/22ساعت 9:4 بعد از ظهر  توسط علی قدوسی | 
يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب.
روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد.
بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد.
روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود. پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. يك زخم فيزكي به همان بدي يك زخم شفاهي است. دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/11/02ساعت 6:55 بعد از ظهر  توسط علی قدوسی | 
دل سوختن؟ رسم عاشقی اين نيست که تک و تنها بسوزی و ديگر نمانی، ... کاش می دانستيم که زودتر از ما، عشق ماست که برای دوری ما می سوزد و می سازد... کاش می فهميديم که قدر بودن، قدر عاشقی، قدر عشق چيست و چقدر است، کاش بيراه نمی رفتيم و می مانديم چون روز اول، عاشق، عاشق، ...

بازی با کلمات قشنگ است، بازيگری حرفه ای می خواهد، اما، قسم ، که حقيقت عشق، وجود هرگونه بازی و بازيسازی را بی نياز از دروغ و نيرنگ می سازد...

نمی دانم! بلد نيستم! من نمی دانم دل سوختن برای چيست؟ مرا سوختنی نباشد جز برای عشقم، برای او، برای بودن با او و دور ماندن از او، می سوزم، آری، اما نه به درد اين بازيگر قهار و خوشرنگ زندگی، نه به سختی و دل تنگی نمادين اين دنيای پوشالي...

آری می سوزم، از درد دور بودن و عاشقی، از غم اشک و سردی، می سوزم، اما نمی دانم چرا؟ ... خودی برايم ديگر نمانده است، نمی خواهم، خودی را که ز عشقم دور می سازد نمی خواهم، می سوزانمش، آری، می سوزانمش هر دل و هر نگاهی که مرا دور سازد از عشقم،

و می بوسم، می بويم، می جويم دلی را، دستی را، سخنی را، نگاهی را، هر نسيم و بادی را که وجودم را به او و عشقم نزديک سازد،

من بنده عشقم، بنده عاشقی...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/10/26ساعت 6:7 بعد از ظهر  توسط علی قدوسی | 

مثل شقايق زندگى كن:كوتاه اما زيبا،

 

مثل پرستو كوچ كن:فصلى اما هدفمند،

 

مثل پروانه بمير:دردناك اما...عاشق

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/10/26ساعت 5:39 بعد از ظهر  توسط علی قدوسی | 
                                          ...کاشها هميشه واقعيت داشته باشن


                                  کاش هميشه از اسمون خدا بارون عشق بباره


                        کاش مي شد سوار ابراي اسمون شد و رفت بتا جايي که پر زعشق باشه


                                 کاش مي شد همه ئ ادمها با عشق زندگي کنند


             کاش مي شد ادمها براي يک لحظه به عشق واقعي فکر کنندو ارزشش رو متوجه بشن


                    کاش مي شد لحظه هاي انتظار زودتر بگذره تا ادمها کمتر دلهره داشته باشن


                                         کاش مي شد هيچ ادمي تنها نباشه...


                             کاش مي شد خداي مهربون دلها رو به هم نزديک کنه!!!!!


                               کاش مي شد همه ئ ادمها به خاطر عشق قلبهاشون بتپه


                                                          ...و صد ها کاش ديگه

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/10/24ساعت 5:35 بعد از ظهر  توسط علی قدوسی | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/10/24ساعت 5:33 بعد از ظهر  توسط علی قدوسی | 
خیلی دوست داشتم که بتونم چیزی رو که تو دلمه بتونم به تک تک شماعزیزان بگم ولی حیف !!!

حقیقت عشق چیست ؟ در کجا جسم خاکییه آدمی نهان است ؟

من معانی و مباحث زیادی رو از عشق مطالعه کردم و تو وبلاگم آوردم . ولی هیچ موقع نتونستم به معنییه واقعی آن پی ببرم .

منظوره خدای من ! خدای تو! یا خدای هر یک از شما ها از آفریدن این وجودیت چیست ؟

چه چیزی سبب میشود که آدم برای رسیدن به عشقش این همه رنج و مشقت را تحمل کند ؟

واقعا چه چیزی است که ما رو به طرف این ... میکشاند .

 

                              

چه چیزی است که سبب میشود این چنین واقعیتهای تلخ به وجود آید ؟

 هوا به کلی فرق کرده بود، هرچند بهار شده بود ولی سردییه زمستون هنوز از تنش در نیومده بود .

احساس میکرد که قراره این روز به ظاهر گرم و روشن بهاری از اینی هم که هست هم سردتر و تاریکتر بشه .

ولی بهتر از همه میدونست که کاری نمیتونه بکنه .

اون به بیرون از شهر اومده بود تا شاید بتونه در خلوت مردانه اش با دل خود کنار آید .

دلی که راوییه خیلی از خوشبختی های زودگزر میتونست باشه .

صدایی که باد با خودش می آورد ،اگرچه سنگین، ولی برای دل پسرک خوش بود.

صدای نی چوپانی که در خلوت خودش میزد . صدای آواز چوپانی که ...

خلوت بی تو معنا نداره ...

اینجا بدونه نازنینم صفا نداره ...

اون روز فردایه دیروزی بود که به انتظار روزی بهتر سپری شده بود.

پسرک خوب میدونست کل تلاشش هم فقط میتونه مثل پرپر زدن مرغ قبل از سر بریدن باشه .

رشته افکارش به خاطر به یاد آوردن آخرین تماس تلفنییه عزیزش به هم ریخت .

کسی که رفتن او بود باعث شده بود این دنیای زیبایه اهورایی رو پسرک تاریک و ظلمانی ببینه .

-- الو سلام داداش

-- سلام عزیزم

.

.

.

-- راستی اینم بگم من دیگه دارم میرم برای همیشه میخوام برم . میخوام ...

-- خوشبخت بشی آجینیه « آبجی » عزیزم .

خنده هایی که زورکی شده بود اشکهایی که یواشکی ریخته شده بودند.

پسرک دوست داشت داد بزنه . میخواست به گوش همه و همه برسونه که اون دختر غریبه ای که داداشی صداش میزنه ، نمیخواد داداشیه او باشه .

او میخواست فریادی رو بزنه که به گوش همه برسونه اون آجینیش نیست ، اون عزیزتر از جانشه ، اون زندگیشه ، اون عشقشه ، اون ...

ولی دختره دیگه رفته بود . اون همه ی اینها رو دونسته بود و رفته بود .

پسرک دست از تلاش کشیده بود و ادامه میداد با وجود اینکه از آخر قصه خوب خبر داشت ولی همچنان ادامه میداد.

کمبودی را در وجودش احساس میکرد که از سرنوشتی تاریک خبر میداد .

کمبودی که به خاطر سرشت ناپاکی بود که یارانش ، همراهانه وجودش از آن رشته شده بودند .

کمبودی مثل کمبود یه احساس ...

احساس برای خود زنذگی کردن ، همه ی زندگیش را برای کسی گذاشته بود که دیگه ...

کم کم داشت شب میشد ،شبی که به خاطر وجود ظلمت زودتر راهش رو پیدا کرده بود .

پسرک در آن شب تاریک به نور تنها شمع خیالیش بسنده کرده بود، به تنها پشت گرمییش که اون هم پوشالی بود .

ولی بازم تا اینجا کشنده بودش هر چند خیالی یا پوشالی.

اون تنها خاطراتی بود که از یگانه کسش جا مانده بود .که برای او تا اینجا کشیده شده بود .

ولی آخرش چی؟

پسرک در حالی که یه گوشه در آن صحرای سرد نشسته بود و زیر لب آهنگی رو زمزمه میکرد.

اون تنها کسی بود که بعد آن شکست سنگین باز هم حاضر نمیشد یه لحظه درباره ی عزیزش بد فکر کنه.

برای تنها عزیزش زمزمه میکرد و میسوخت ...

ای به داد من رسیده ، تو روزهای خود شکستن

ای چراغ مهربونی ، تو شبهای وحشت من

ای تبلور حقیقت ، تویه لحظه های تقدیر

تو شب رو از من گرفتی ، تو من رو دادی به خورشید

اگه باشی یا نباشی برای من تکیه گاهی

برای من که غریبم تو رفیقی ، جون پناهی

یاور همیشه مومن ، تو برو سفر سلامت

غم من نخور که دوریت ، برای من شده عادت

ناجییه عاطفه ی من ، شعرم از تو جون گرفته

رگ خشک بودن من ، از تن تو خون گرفته ...

احساس کرد که تاریکی کم کم داره بر وجودش سایه می افکنه.

پسرکی که به چیزی غیر از عشق اعتقاد نداشت ، داشت برای عشقش پرپر میشد .

چشمهایی که به ماه هستی به تنها ماه بی کسییه همه خیره مانده بود.

اشک هایی که روی گونه های سرد در آن هوای به ظاهر گرم از سرمای بی برکته بی کسی یخ کرده ...

خونی که در دستهای سرد و بی احساسش به خاطر وجود خاره گلی که در دستاش فشرده بود، از دور پیدا بود.

 

و گل شب بو دیگه ، دیگه شبها بو نمیداد .

چون اون مرده بود ...

اما اون که مرده از عشق تا قیامت هر لحظه زنده ست ...

مرگ عاشق عین بودن، اوج پرواز یک پرنده ست ..

این بار واقعا کسی هستش که به تک تک فاتحه های شما نیاز داشته باشد . اگر نظر هم نمیدید حتما یه فتحه بفرستید .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/10/21ساعت 6:31 بعد از ظهر  توسط علی قدوسی | 
آهو خيلي خوشگل بود. يک روز يک پري سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داري شوهرت چه جور موجودي باشه؟
آهو گفت: يه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.
پري آرزوي آهو رو برآورده کرد و آهو با يک الاغ ازدواج کرد.

شش ماه بعد آهو و الاغ براي طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.
حاکم پرسيد: علت طلاق؟
آهو گفت: توافق اخلاقي نداريم, اين خيلي خره.
حاکم پرسيد: ديگه چي؟
آهو گفت: شوخي سرش نميشه, تا براش عشوه ميام جفتک مي اندازه.
حاکم پرسيد: ديگه چي؟
آهو گفت: آبروم پيش همه رفته, همه ميگن شوهرم حماله.
حاکم پرسيد: ديگه چي؟
آهو گفت: مشکل مسکن دارم, خونه ام عين طويله است.
حاکم پرسيد: ديگه چي؟
آهو گفت: اعصابم را خورد کرده, هر چي ازش مي پرسم مثل خر بهم نگاه مي کنه.
حاکم پرسيد: ديگه چي؟
آهو گفت: تا بهش يه چيز مي گم صداش رو بلند مي کنه و عرعر مي کنه.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: از من خوشش نمي آد, همه اش ميگه لاغر مردني, تو مثل مانکن ها مي موني.
حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آيا همسرت راست ميگه؟
الاغ گفت: آره.
حاکم گفت: چرا اين کارها رو مي کني ؟
الاغ گفت: واسه اينکه من خرم.
حاکم فکري کرد و گفت: خب خره ديگه چي کارش ميشه کرد.
نتيجه گيري اخلاقي: در انتخاب همسر دقت کنيد.
نتيجه گيري عاشقانه: مواظب باشيد وقتي عاشق موجودي مي شويد عشق چشم هايتان را کور نکند.
+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/10/05ساعت 4:59 بعد از ظهر  توسط علی قدوسی | 

 

عشق آن نیست که یک دل به صد یار دهید عشق آن است که صد دل به یک یار دهی
 


http://i14.tinypic.com/2m3s1h2.jpg


 

http://i13.tinypic.com/29f8md3.jpg


 



 

http://i10.tinypic.com/4i2bqk8.gif


 



 

http://i11.tinypic.com/3zbydjo.gif


 



 

http://i16.tinypic.com/4gyasxv.jpg



 


http://i14.tinypic.com/2pyrhnm.gif

كاش قلبم درد پنهاني نداشت
چهره ام هرگز پريشاني نداشت
كاش مي شد دفتر تقدير عشق
حرفي از يك روز باراني نداشت
كاش مي شد راه سخت عشق را
بي خطر پيمود و قرباني نداشت

هرگاه دفتر محبت را ورق زدي و هرگاه زير پايت خش خش برگها را احساس كردي
 هرگاه در ميان ستارگان آسمان تك ستاره اي خاموش ديدي
براي يكبار در گوشه اي از ذهن خود نه به زبان بلكه از ته قلب خود بگو:

 يادت بخير

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/15ساعت 4:19 بعد از ظهر  توسط علی قدوسی | 
نمی خواهم بگویی دوستت دارم 
چون می گویی باران را هم دوست دارم اما وقتی زیر باران خسته
می شوی از آن فرار می کنی
می گویی آفتاب را دوست دارم اما وقتی نور شدید آن تنت را می
سوزاند از آن گریزان می شوی
می گویی نسیم را دوست دارم 
اما وقتی نسیم تبدیل به باد می شود از آن نیز متفر می شوی
می خواهم مرا همچون قلبی که در سینه ات می تپد دوست داشته
باشی چون نمی توانی از آن گریزان باشی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

تو فقط باید بمونی ای پناه آخر من تا که پر پر نشه بی تو همه ی بال و پر من

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کاش می شد پرنده بودیم توی دست آسمون تا برای هم می ساختیم
 
از پرهامون آشیون
 
من برای تو می ساختم سقفی از بال و پرم
 
تو می ذاشتی عاشقونه پر تو زیر سرم
 
 
************ ********* ********* ********* *****
 
...دلم تنگ است...
...نمی دانم ز تناهیی پناه آرم کدامین سوی...
...پریشان حالم و بی تاب می گریم و قلبم بی امان محتاج مهر توست...
...نمی دانی چه غمگین رهسپار لحظه های بی قرارم من...
...به دنبال تو همچون کودکی هستم و معصومانه می جویم پناه شانه هایت را که شاید اندکی آرام گیرد دل...
...دلم تنگ است...
...و تنهایم و تنهایی به لب می آورد جانم...
...بیا تا با تو گویم از هیاهوی غریب دل که بی پروا...
...تلنگر می زند بر من و می گوید به من نزدیک نزدیکی...
...به دنبال تو می گردم به سویت پیش می آیم...
...چه شیرین است پر از احساس یک خوشبختی نابم...
...پر از امید سبز خواب دیدارم و می خوام که نامت رو به لوح سینه بنگارم...
...و نجوایی کنم در دل و گویم تا ابد :
......من دوســــــــــــــــــــــــــــــــتت دارم....
 
************ ********* ********* ******
...نازنینم قرارمون یادت نره...
...عشق فرمان داده که به تو فکر کنم...
...روز و شب زیر لبم اسم تو رو ذکر کنم...
دوستم داشته باش...دوستم داشته باش...
من به آن می ارزم که به من تکیه کنی...
...گل اطمینان را تو به من هدیه کنی...
...من به آن می ارزم که در این قربان گاه تو به دادم برسی....
...تو نجاتم بدهی از غم بی هم نفسی....
...تو به آن می ارزی که گریه بارانم را به تو تقدیم کنم...
...تو به آن می ارزی که اسیر تو شوم...
... و به یمن نفست آنقدر زنده بمانم تا که پیر تو شوم...دوستم داشته باش...دوستم داشته باش...
 


 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/09/14ساعت 6:23 بعد از ظهر  توسط علی قدوسی | 
عشق یعنی زیرباران باریدن

عشق یعنی تا سحر گــرییدن

عشق یعنی لرزیدن نالیــــدن

عشق یعنی توی گلهاخوابیدن

عشق یعنی تپش تپ تپ قلب

عشق یعنی با نگاهی فهمیدن

 عشق یعنی خاطرات بی غبار دفتری از شعر و از عطر بهار

زير باران بايد رفت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عشـــق یعنی یک تمنا یک نیاز 

زمزمه  ازعاشقـی با سوزوساز

عشق یعنی چشم خیس مست او

زیربـــــاران  دست تو دردست او

عشــــق یعنی ملتهب از یک نگاه

غرق  در گلبــــــوسـه تا وقت پگاه

عشق یعنی عطرخجلت شورعشق

گرمـــی  دست تو در اغوش عشق

عشق یعنی بی تو هرگز پس بمان

تا سحر از عاشقـــــی با  او بخوان

عشـــق یعنی هر چه داری نیم کن از برایش قلـــب  خود تقدیـــم  کــن

             بدون عشق هیچ گلی نمی روید  هیچ گلی در باغ زیــبا  نیست

            بدون عشق هیچ تندری نمی غرد بهــــارو زمستــــان  مترادفند

            هیچ ابری خوان سخاوت را نمی گشاید تا ر گهـــــای پژمرده

            خاک دوباره زنده شوند.ماندن برای زندگی این رازعشق است

            الهه ی من گریستن خوب نیست.مگر بشود طوری گریست که

           چشمها نفهمند.دردردها دوست را خبر نکردن یک نوع عشــق

           ورزیدن است.سرمایه های هردلی حرف هایی است که برای 

                             نگفتن دارد.                                        

           نه در حالت بمان نه در جایت.همواره روحی مهاجرباش. 

گل من

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/08/21ساعت 6:53 بعد از ظهر  توسط علی قدوسی | 

براي عشق تمنا کن ولي خار نشو. براي عشق قبول کن ولي غرورتت را از دست نده .

براي عشق گريه کن ولي به کسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه.

براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشکن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون کسي رو

نگير . براي عشق وصال کن ولي فرار نکن . براي عشق زندگي کن ولي عاشقونه زندگي

کن .براي عشق بمير ولي کسي رو نکش .

براي عشق خودت باش ولي خوب باش

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/08/21ساعت 6:42 بعد از ظهر  توسط علی قدوسی | 
سلام دوستان با محبت من

دوباره من با دنیای نفرت انگیز عشق اومدم

نظرتون در مورد عشق چیه؟ ... خوبه یا بده؟ ... تا حالا عاشق شدین؟ ... اگر شدین چه تجربه ای (تلخ یا شیرین) دارین؟ ... اگر نه چه تفکری از عشق در ذهنتون دارین؟ .... و 1001 سؤال دیگه

 

        هر کسی یه نگاهی به عشق داره ... اونی که تا حالا عاشق نشده به احتمال زیاد عشق رو چیز زیبایی میدونه (به استثناء بعضی ها که از تجربه بد دیگران درس گرفتند) و اونی هم که عاشق شده بستگی به تجربش داره

 

        ولی باز هم میگم ، عشق خیلی زشتروتر از این حرفاست ... سعی کنید عاشق نشید ... لابد میگید: مگه میشه؟ آدم که نمیدونه کی عاشق میشه،موقعی میفهمه که کار از کار گذشته ...

ولی باید بگم اونقدرها هم سخت نیست ... فقط اگر از کسی خوشتون اومد ، وقتی در خلوت خودتون هستین بهش فکر نکنین ... همین فکرهایی که توی خلوت شکل میگیره باعث میشه به فکر کردن به اون عادت کنید و دیگه فکر میکنید عاشقشید

 

ولی اگر هم عاشق شدین ، غصه نخورین (هر چند که با اون از پایه و اساس مخالفم!) ... آدم وقتی عاشق میشه (مخصوصاً اگر مورد بی مهری عاشق قرار بگیره) نوع نگاهش به زندگی عوض میشه ... حتی گاهی اوقات تا مرز فیلسوف شدن هم پیش میره ... اگر یه بار عاشق شدین و به عشقتون نرسیدین ، زمین و زمان رو به باد فحش و ناسزا نگیرین ... شاید خدا خواسته با نشوندن یه آدم بد سر راه شما ، کاری کنه که قدر آدمهای خوب رو بیشتر بدونید ...

 

به قول گابریل گارسیا مارکز: شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب از بشناسی و سپس شخص مناسب را ، بنابراین وقتی او را یافتی بهتر میتوانی شکرگزار باشی.

 

ولی حالا به نظر شما عشق چیه:

 

برنارد شاو یک جمله کوتاه و در عین حال زیبا در مورد عشق میگه که 100% با اون موافقم:

 

عشق ، خطاي فاحش فرد در تمايز يک آدم معمولي از بقيه ي آدم هاي معمولي است

 

نظر شما چیه؟

 

منتظر نظرات زیبای شما هستم

+ نوشته شده در  جمعه 1385/08/19ساعت 5:53 بعد از ظهر  توسط علی قدوسی | 

بزرگترین قلب

 

دخترک با دقت تمام داشت بزرگترين قلب ممکن را با يک چوب روی ماسه ها ترسيم می کرد. شايد فکر می کرد که هر چه اين قلب را بزرگتر درست کند، يعنی اينکه بيشتر دوستش دارد!

بعد از اينکه قلب ماسه ای اش کامل شد سعی کرد با دستهايش گوشه هايش را صيقل بدهد تا صاف صاف بشود، شايد می خواست موقعی که دريا آن را با خودش می برد، اين قلب ماسه ای جايی گير نکند!

از زاويه های مختلف به آن نگاه کرد، شايد می خواست اين طوری آن را خوب خوب بشناسد و مطمئن بشود، همان چيزی شده که دلش می خواست!

به قلب ماسه ای اش لبخندی  زد و از روی شيطنت هم يک چشمک به قلب ماسه ای هديه داد. دلش نيامد که يک تير ماسه ای را به يک قلب ماسه ای شليک کند!

برای همين هم خيلی آرام چوبی را که در دستش بود مثل يک پيکان گذاشت روی قلب ماسه ای.

حالا ديگر کامل شده بود و فقط نياز به مراقبت داشت. نشست پيش قلب ماسه ای و با دستش آن را نوازش کرد و در سکوت به قلب ماسه ای قول داد که هميشه مواظبش است.

برای اينکه باد قلبش را ندزدد با دستهايش يک ديوار شنی دور قلبش درست کرد. دلش می خواست پيش قلب ماسه ای اش بماندولی وقت رفتن بود، نگاهی به قلب ماسه ای کرد و رفت.

چند قدمی دور نشده بود که دوباره برگشت و به قلب ماسه ای قول داد که زود برمی گردد و بقيه راه را دويد. فردا صبح دخترک در راه برای قلب ماسه ای گلی چيد و رفت به ديدنش. وقتی به قلب ماسه ای رسيد، آرام همانجا نشست و گل ها را پرپر کرد و بر روی قلب ماسه ای ريخت. قلب ماسه ای با عبور چرخ يک ماشين شکسته شده بود.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/06/17ساعت 9:19 بعد از ظهر  توسط علی قدوسی | 

عشق و نفرت دو دوست يا دو دشمن ...؟

...

نظر من مخالف با ایشان و کسانی است که بر این عقیده هستند که ابتدای راه عشق محبت است وانتها نفرت ...

آن چیزی که ابتدایش محبت و علاقه باشد و انتهایش نفرت ... هرگز نمی توان نام عشق را بر آن گذاشت ...

ابتدا انسان به سمت آن حمله می کند و در انتها از آن فرار می کند ...

مثال : بسیار برای خود ما پیش آمده که زمانی شخصی را بسیار دوست داشته ایم و برای رسیدن به او و با او بودن سر از پا نمی شناختیم ... ( به لفظ عوام عاشق بودیم ...!!! ) اما بعد از طی روزگاری و دوره ای ... دیگر حاضر به دیدن و حتی شنیدن صدای او هم نیستیم ...

از او که زمانی شیفته اش بودیم چنان متنفر می شویم که سعی می کنیم هرگز حتی در خیابان هم از کنار او رد نشویم ...

از دیدنش آزرده خاطر می شویم ... منزجر می شویم ... احساس بدی به ما دست می دهد ... در حالی که این همان کسی است که زمانی مایه ی آرامش روح و جان ما بود ... (!)

فکر می کنم در حق عشق بسیار ستم روا داشته که آنرا این چنین آلوده به نکبت و زوال کرده ایم ...

آن چیزی که اولش جذب است و آخرش دفع ... عشق نیست ...!!! حکایتش به مانند سیر و سلوک غذایی خوش آب و رنگ و خوش طعم است که ابتدا بسیار لذت بخش و نشاط آور و جذاب ... و انتها هم خانه کثافات و مستراح ... جایی که طبع از آن متنفر و منزجر است ...(!)

دوست من ... آیا عشق در نزد تو اینگونه تعریف می شود ...؟؟؟!!! (!)

...

 )

و اما نتیجه گیری و نظر کلی ازآن بحث :

عشق از نظر دید ظاهری ...

(1) - می توانم به قاطعیت بگویم که این نوع علاقه ( عشق از نظر عوام ) تنها هوس و شهوت است که به علت نادانی و پایین بودن فهم به عشق تغییر نام داده شده ... (!)

( نمی خواهیم به خود دروغ تحویل دهیم یا خود را سر کار بگذاریم ...!!! کاملا بحث منطقی و جدی است بدون محافظه کاری ... )

عشق به جمال و زیبایی ظاهری تنها از هوس و شهوت نشات می گیرد ... و نباید نام شهوت و هوس را عشق گذاشت که اختلاف بین این دو از زمین تا آسمان است ...!!!

دوست من ... به خودت فکر کن ... به عشق (!) های گذشته ات نظری بینداز ...!!! آیا چنین نبوده ...؟؟؟

من عاشق (!) کسی هستم ...او پسری يا دختري است زیبا روی ... حاضرم برای او از همه چیز بگذرم ... اما ... او به ناگاه بر اثر حادثه ای زیبایی ظاهریش را از دست می دهد ... زشت و بد ترکیب می شود ... ( فرض کنید صورتش بر اثر سوختگی آسیب می بیند ... )

من عاشق (!) او بوده ام ... آیا هنوز هم به همان اندازه هستم ...؟؟؟!!! ( دروغ می گوید کسی که ادعا کند هنوز هم به مانند گذشته عاشق (!) مانده است ...!!! )

حکایتی را نوشته بودم از این نوع عشق (!) که به خاطر کوتاهی مطلب آنرا برداشتم ...

(2) - عشق ظاهری بنا به زمان تغییر ماهیت خواهد داد ... چون این نوع زیبایی به زمان و مکان وابسته و محدود است ...

قیافه ها بعد از مدتی برای ما تکراری می شوند ... و دیگر جذابیت روز نخست را ندارند ... گذشت زمان زیبایی را از صورتها می زُداید و نابود می کند ... پیرمردان و پیرزنان ... عجوزه های امروز ... زیبا رویان دیروز بوده اند ... ( تا به حال عاشق (!) پیرمردی یا پیر زنی شده ای ...؟؟؟!!! )

...

حالا برای روشن شدن مطلب تصور کنید شخصی را عقیم کرده اند ... نمونه هایی از این افراد حتی در تاریخ کشور ما وجود دارند ...

با خواندن شرح حال آنها در کتابها به این نتیجه رسیده ام که ... عشق ظاهری آنها دیگر از بین می رود ...!!! و مثل خیلی از ما دیگر عاشق(!) نمی شوند ...!!!

ملاکهای زندگی آنها تغییر می کند و به چیزهای دیگری علاقه پیدا می کنند ...

...

خنده دار است ...

زمانی فکر می کردم خانه عشق دل آدمی باشد ... اما ظاهرا خانه اش اجاره ای بوده و اکنون خانه محقر دیگری انتخاب کرده که ذکر دقیق مکان جدیدش از شان این وبلاگ به دور است ...!!! (!)

...

پیام :

<< زیبایی ظاهری محکوم به فناست ... و عشقی هم که بر این اساس بنا شود خانه ای پوشالی بیش نخواهد بود که بر سر راه طوفان قرار گرفته است ...(!) >>

تصور نمی کنم دیگر چندان مسئله غیر قابل فهم باشد ...

...

عشق از نظردید باطنی ...

بعد از گذشت سالیان سال هنوز هم کتابها و نوشته ها و سخنان برخی پیشینیان در دل و روح و جان ما منزل دارند ... زیبایی شان قابل تحسین است ...

هر کسی که از حقیقت عشق سخت گفت ... جاودانه خواهد شد ...

درست است که در این زمانه دنیا سراسر پر از جلوه و ظواهر فریبنده شده ... اما آیا تو هم چیزی افزون بر انسان شده ای ...؟؟؟!!! (!)

...

در عشق تغییر و تبدیل راه نخواهد داشت ... عشق همیشه یگانه و یکتاست ... حتی اگر دنیا زیر و زبر شود ... باز هم عشق به همان پاکی و زلالی خواهد بود که بود ...

...

ای دل غمگین ...

عاشق باش بر کسی که بداند و ببیند ...

تو را در لحظه ی میلادت ... در 10 سالگی در 20 سالگی در 30 سالگی در 50 سالگی در 70 سالگی و در لحظه ی مرگت ... دوست داشته باشد ... طالب باشد ... بپذیرد ... مشتاق باشد ...(!)

عاشق باش بر کسی که بداند و ببیند ...

سالم بودن ات را ... نشاط ات را ... بیماری ات را ... غصه ات را ... بیچاره گی ات را ... درد ات را ... داشتن و نداشتن ات را ... پناهگاهی امن و آغوشی باز ... همیشه برای تو ...(!)

عاشق باش بر کسی که بداند و ببیند ...

زیبایی دیروز ... ساده گی امروز ... و شکسته گی فردایت را ... آینه باشد ...!!!(!)

آینه باشد ... آینه باشد ... آینه باشد ... عاشق باشد ...

خــــدا باشد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/05/12ساعت 11:31 قبل از ظهر  توسط علی قدوسی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ازم پرسيد منو بيشتر دوست داري يا زندگيتو *
خوب منم راستشو گفتم و گفتم زندگيمو *
نپرسيد چرا ! گريه کردو رفت *
اما نمي دونست که زندگيم اونه
من علی هستم
متولد 28/9/1366 از شهرستان تربت حیدریه
گل مورد علاقه من خار است
و از پروانه ها متنفرم
چون همیشه گلشون رو عوض می کنند
و هیچ وقت سراغ خار نمیروند

شاعری بود که می گفت:
از دل برود هر آنکه از دیده برفت
رفته ای از دیده ولی می بینم
بیشتر با دل خود درگیرم
بیشتر خواب تو را می بینم...
درد همیشه بد نیست، گاهی پیوند است و
گاهی یگانگی، و درد بود که مرا پیوند داد.
از دل گفتم ، پروانه ای شدم ...




پیوندهای روزانه
امام زمان (عج)
دکتر مهسا رضایی(عضو هیئت علمی دانشگاه فردسی)
روانشناسی(نرگس)
نسرین ابراهیم زاده
دو دیوونه
مرکز اسخگویی به سوالات شرعی
همه چیر داره
حنانه
شمع و شعر
دختر تنهای من
آپلودر
زهرا دختر پائیز
زهرا یا آلا
موزیکهای جدید
فیلتر شکن باحال
رازهای خوشبختی
اینو ببین

این وبلاگم ماله منه ببین ضرر نداره می تونی از اول هکر شی
ندا خواهر دل سوزم
شراره دختر پائیز
خواهر خوبم آتنا
عشق فولادی
روانشناسی
زهرا
مهدیه
یک آدم عاشق
30راز از عشق
امید به زندگی داشته باش
ویندوزتو قشنگتر کن
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
89/08/22 - 89/08/30
89/03/22 - 89/03/31
89/03/05 - 89/03/21
88/05/22 - 88/05/31
87/10/05 - 87/10/21
85/12/22 - 85/12/29
85/11/01 - 85/11/07
85/10/22 - 85/10/30
85/10/05 - 85/10/21
85/10/01 - 85/10/07
85/09/05 - 85/09/21
85/09/08 - 85/09/14
85/08/05 - 85/08/21
85/06/05 - 85/06/21
85/05/08 - 85/05/14
پیوندها
موتور جستجو گر
فقط دانلود کنید
همش عکس جالب و دیدنی
آموزش هک کردن
خرید اجناس از اینترنت
ویندوز رو قشنگش کن
دانلود برنامه
امید به زندگی داشته باش
30 راز عشق
دیش بوس لالا
ابی خودمون
خواهر خوبم حنانه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM